خرید بک لینک

من آمده ام...

من آمده ام...

دیشب آخر شب رسیدم و خیلی خسته بودم. هم اتاقیم نبود و من میتونستم یک شب دیگه تنها باشم. تنهایی رو خیلی دوست دارم چون بهم آرامش میده. نمیدونم کی خوابیدم و صبح ساعت 7 بیدار شدم و رفتم دانشکده کلاس استاد. اونقدر خوابم میومد که تو کلاس هیچی نمیفهمیدم و چند باری هم تو کلاس خوابم برد. بعدشم رفتم تو آزمایشگاه پیش دوستام. اونجا هم همه چی تکراری بود. الانم که یک ساعتی میشه از دانشگاه برگشتم. بعد حدودا نیم ساعت سر و کله هم اتاقیم پیدا شد. تازه داشتم تو دلم میگفتم "آخ جووون ظاهرا بازم تنهام" که اومدن هم اتاقیم حباب خیالاتمو ترکوند و همه چیزو مثه آوار رو سرم خراب کرد. هی دیگه بالاخره اینم جزئی از زندگیمه. در کل روز بدی نبود ولی میتونست خیلی بهتر باشه.
***********************************************

برچسب: نویسنده: مهران قنبری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 12:58

صفحه بندی